رنک الکسا شما بروز شد : 0 خاطرات پشت دوربین

خاطرات پشت دوربین

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
 مجلس عروسی بود و همه چی خیلی خوب پیش میرفت. خواهر آقا داماد اومد و گفت: من میخوام تنهایی بر.قصم، هیچکسی نیاد، شما هم فیلم نگیرید. گفتم: باشه ، فیلمبرداری نمیکنم. خانمه گفت: نه شما فیلم بگیرید ولی از من نگیرید. گفتم: آخه شما میخواهید تنهایی بر.قصید و میگید فیلم نگیر، من از چی فیلم بگیرم؟ خانمه
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : جمعه 1 ارديبهشت 1396 ساعت: 8:43
برچسب‌ها :

نرم نرمک میرسد اینک بهار....

نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : پنجشنبه 24 فروردين 1396 ساعت: 18:36
برچسب‌ها :
مجلس عروسی بود، توی خونه برگزار میشد و در یک شهرستان که تازه از بخش تبدیل به شهرستان شده. اول آتلیه داشتیم و بعد به سمت شهرستان راه افتادیم که حدود بیست کیلومتر راه بود. وارد خونه پدر داماد شدیم. عروس و داماد مشغول رق.صیدن شدن، تا اینجا همه چی عادی بود که مادر داماد و سایر محارم داماد تصمیم گرفتن بی
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : پنجشنبه 24 فروردين 1396 ساعت: 18:36
برچسب‌ها :
 چند روز پیش به خاطر یک حرکت ساده عضله پام به شدت گرفت، طوریکه ظرف چند ساعت قدرت حرکت دادن پام رو نداشتم اینقدر که درد شدیدی داشت. راهی درمانگاه شدم.  جلوی پله های در ورودی درمانگاه پیرمرد گدایی نشسته بود و گدایی میکرد. من که لنگ لنگان راه میرفتم متوجه شدم که از پله ها نمیتونم بالا برم و به سمت قسمتی رفتم که مخصوص ویلچر هست. از جلوی پیرمرد گدا رد میشدم که ناگهان پیرمرده زل زد تو چشمام وگفت: من کورم یک کمکی به من بکن!  اول جا خوردم بعدش اینقدر خندم گرفت که درد پام رو فراموش کردم.گدای دروغگو، باعث شد چند لحظه درد به اون شدت رو فراموش کنم. فکر کنم بخاطر اینکه من رو خندوند  باید کمکش میکردم ولی واسه دروغگویی کاملا واضحش این کار رو نکردم...
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 5:44
برچسب‌ها :
 همه با رسم قربونی کردن گوسفند جلوی پای عروس و داماد آشنا هستید. من یکی به خوب و بدش کار ندارم ولی هر وقت صحنه قربونی باشه میرم یکم دورتر، که جون دادن حیوون رو نبینم. وقتی توی مجلس هستیم که فیلمبردار آقا این صحنه ها رو میگیره. فیلمبردار آقا چنان از جلومیگیره که یکبار خون پاشید روی شلوارش، من که دلش رو ندارم بعد از اون همه بزن و بکوب همچین صحنه ای رو ببینم.  یک شب که موقع قربونی بود و من طبق معمول رفتم عقب بایستم که صحنه قربونی رو نبینم؛ توی یک گوشه تاریک کوچه متوجه یک دختر هشت یا نه ساله شدم. برام عجیب بود که تنهایی اونجا چیکار میکنه. رفتم جلو و دیدم دخترک گریه میکنه و میلرزه، به دخترک گفتم چی شده ؟  دختر در حالیکه از شدت ترس لکنت گرفته بود به گوسفند اشاره کرد و گفت: کشتنش من میترسم. بهش گفتم : پس مامانت کو؟ دختر گفت: رفت تو خونه عروس. به دختر گفتم : تو هم برو خونه پیش مامانت، گفت : از گوسفند میترسم. بهش گفتم: بیا من میبرمت، کنار من وایستا به گوسفند هم نگاه نکن. دخترک اومد کنارم، دستام رو گذاشتم رو شونه هاش تا ترسش کمتر بشه. باورم نمیشد از شدت ترس مثل بید میلرزید. ا
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 5:44
برچسب‌ها :
چند مورد عروس و داماد داشتیم که به نظر میومد با هم تفاوتهای اساسی دارند، ولی با همدیگه ازدواج کردند. آخر و عاقبت ازدواجشون چی میشه نمیدونم . به هر حال براشون آرزوی خوشبختی میکنم...۰۱ عروس ۳۵ ساله بود و ده سال از داماد بزرگتر بود.... ۰۲ عروس یک خانم مطلقه بود که فرزندی هفت ساله داشت و داماد پسری بود که سه سال از عروس کوچکتر بود... ۰۳ داماد پسری بی قید بود و عروس مذهبی. ۰۴ اختلاف قد عروس و دامادبه نیم متر میرسید. ۰۵ عروسی قد بلند با هیکلی درشت، داماد لاغر و قدش از عروس ۵ سانتی کوتاهتر بود. ۰۶داماد ۲۵ سال داشت و عروس ۱۶ ساله ، البته رفتار عروس شبیه دختر بچه های ۱۲ ساله بود. ۰۷دامادی از سطح پایین جامعه، خوش تیپ و قیافه اما عروس از یک خانواده متمول، تپل و با قیافه معمولی و خیلی غرغرو. ۰۸داماد تصمیم گیرنده و همه کاره، عروس شنونده و مطیع اوامر...  
نویسنده : بازدید : 9 تاريخ : جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 13:13
برچسب‌ها :
 کار فیلمبرداری تموم شده بود. از کنار یک خانمی از مهمونها رد میشدم که صدام زد و گفت یک سوالی ازتون داشتم، گفتم بفرمایید. گفت: یک فیلم عروسی هست تیکه تیکه شده یعنی وسط دعوایی این فیلم اینجوری شده، دو جا بردمش گفتن درست نمیشه، شما نمیتونید درستش کنید؟ فقط اندازه دو تا عکس هم از توش دربیاد کافیه، واسه یادگاری میخوام.گفتم:بایداول فیلم رو دید تا ببینیم میشه از توش چیزی در آورد.  اینقدر توی نگاه خانمه التماس بود که دلم سوخت. آخه یکی نیست بگه زن و شوهربا هم دعوا میکردین زورتون به فیلم بینوا رسید؟  یک آقایی رو میشناسم. چند سال پیش با داشتن یک پسر از خانمش جدا شد. پسرش با این آقا زندگی میکنه و خانمه هم دوباره ازدواج کرده و رفته پی زندگیش. البته این آقا هم ازدواج مجدد کرده.حالا این آقا تمام عکسها و فیلمهای عروسی با همسر سابقش رو نگه داشته، هر چند وقت یکبار هم میشینه نگاهشون میکنه. بهش میگن چرا این فیلم و عکسها رو نگه داشتی؟ میگه: اینها یادگاری واسه پسرمه از مادرش!  
نویسنده : بازدید : 7 تاريخ : دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 14:13
برچسب‌ها :
 مراسم عقدی بود. به همراه عروس و داماد رفتیم باغ تا عکس بگیریم و بعد بریم آتلیه واسه بقیه عکسها. توی مسیر رفت و برگشت به باغ داماد مرتب به عروس میگفت حجابش (شنل) روی صورتش بکشه ، در حالیکه صورت عروس اصلا دیده نمیشد. به قیافه و رفتار داماد نمیخورد که خیلی مذهبی و خشک باشه، ولی تاکیدهای مکررش خیلی رو اعصاب بود.  برگشتیم آتلیه و مشغول عکاسی شدیم. داماد هر پنج دقیقه میگفت: برم از ماشینمون یک خبری بگیرم، یک وقت کسی گلهاش رو نکنه. با اونکه بهش اطمینان میدادم جای ماشین که جلوی آتلیه پارک بود ، امنه ولی باز هم داماد میرفت.   بالاخره یکبارکه داماد خواست بره از ماشینش خبری بگیره از من پرسید: یک شیشه آب توی ماشینه میتونم بیارم آتلیه؟ من هم به خیال اینکه شیشه آب توی ماشین گرم میشه، گفتم: آره بیارید، واسه اینکه خنک بمونه بگذارید توی یخچالی که گوشه آتلیه داریم. عروس یکباره و با صدای بلند رو به داماد گفت: نه نیاری. ولی داماد سریع رفت بیرون. من که از عکس العمل عروس یکه خورده بودم، فهمیدم یک چیزی هست. به عروس گفتم: چی شده نکنه آب نیست. عروس با کمی خجالت گفت: نه نیست.  &nbs
نویسنده : بازدید : 7 تاريخ : دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 14:13
برچسب‌ها :
  مجلس عروسی بود، توی تالار. داماد هفت تا خواهر داشت و دو تا برادر. آخرین فرزند خانواده بود. خیلی خوشم اومد وقتی دیدم خواهرها چقدر خوب مجلس رو اداره میکردند، اتحاد و مهربانی بینظیری داشتند. فقط یک چیزی این وسط جالب بود و اون احساساتی بودن بیش از حد داماد بود. خواهرهاش رو یکی یکی محکم بغل کرد و گریه میکرد، همینطور واسه مامانش، خاله هاش و عمه هاش. حتی موقع خداحافظی عروس از پدر و مادرش، در حالیکه عروس لبخند میزد، داماد پدر عروس رو بغل کرد و شروع کرد به گریه کردن.  بعدا شنیدم توی قسمت مردونه، باجناقهای داماد کلی به شوخی اذیتش کرده بودند، فکر کنم اونجا هم های های میزده زیر گریه!   از بس داماد همه رو بغل کرد و گریه کرد یاد مجلس ختم افتادم، این صحنه ها رو فقط اونجا دیدم.  نمیگم گریه واسه مرد بده ولی کنترل احساسات واسه همه لازمه.
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 14:13
برچسب‌ها :
 حرم امام رضا  همیشه شلوغه، تابستون و ایام تعطیل که واویلاست.  چند وقت پیش مامان رفته بود حرم( مامانم مجاور هستند). داخل حرم خیلی شلوغ بوده و کمبود جا. مامان میگه همینطور که مشغول زیارت بوده یک خانمی از زائرها به مامانم متعرض میشه و میگه واسه چی شما مشهدیها الان اومدید زیارت، حرم رو شلوغتر میکنید یک وقتی بیایید حرم که زائر کمتر باشه تا ما هم بتونیم زیارت کنیم. البته اون خانم لحن خیلی بدی داشته و مامانم کلی ناراحت و دلخور شده بود از طرز حرف زدن  اون خانمه.  حالا من رفتم مسافرت. یک خانمی از من پرسید از کدوم شهر اومدید من هم گفتم مشهدی هستیم. خانمه یک نگاهی زیر چشمی به من کرد و گفت: وا... همه تابستون میرن مشهد اونوقت شما از مشهد اومدید بیرون!؟  خوب مثل اینکه دل همه دله، دل ما مشت گل.
نویسنده : بازدید : 7 تاريخ : دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 14:13
برچسب‌ها :
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد