رؤیا - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:31
[unable to retrieve full-text content]
پیراهن صورتی و عینک - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:31
عروس و داماد اومده بودن آتلیه، عروس خانم پیراهن زیبایی به رنگ صورتی شفقی تنش بود. از عروس پرسیدم مراسم عقدتونه؟ گفت نه عروسیمونه. به لباسش اشاره کردم و گفتم چون پیراهنتون این رنگه پرسیدم، عروس جواب داد واسه عقدمون پیراهن سفید پوشیدم، برای مراسم عروسیمون نمیخواستم دوباره لباس سفید بپوشم و این لباس رو...
همکار - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:31
این خاطره مربوط به یکی از همکارامونه. این خانم تعریف میکرد توی آتلیه مشغول عکاسی از عروس و داماد بوده، به عروس و داماد میگه حلقه هاشون رو دربیارن وتو دستشون بگیرن رو به دوربین .داماد حلقه همراهش نبوده و این همکار ما حلقه خودش رو درمیاره میده به داماد تا عکس رو بگیره. بعد از عکاسی داماد حلقه خانم همک...
تأمل - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:31
xa0وقتی برای دیگران لقمه بزرگتر از دهانشان باشی آنها چاره ای ندارند جز آنکه «خردت» کنند تا برایشان اندازه شوی. پس مراقب معاشرت هایت باش. ساعت زندگیت را به افق آدمهای ارزان قیمت کوک نکن، یا خواب میمانی یا از زندگی عقب...!
شب تابستان - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:31
xa0چند سال پیش که فرزندی نداشتیم ومستاجر بودیم یک شب تابستان اتفاقی افتاد. خونه ای که بودیم دو طبقه و جنوبی بود، واحد طبقه همکف حیاط خلوت داشت که اجاره ما بود. پذیرایی این خونه بزرگ بود و باسه تا پنجره بزرگ ودر رو به حیاط خلوت باز میشد. اتاق خواب کوچیک بود و کلی اسباب توش گذاشته بودیم واسه همین توی ...
پدر عروس - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:31
xa0 رفته بودم فیلمبرداری مجلس عروسی. عروس خانم رو میشناختم و میدونستم چند ساله پدرش فوت کرده. نوبت دادن رونمایی رسید و آقایون هم اومدن که هدیه هاشون رو بدن.یک خانم از پرسنل تالار اومد تا اشخاص رو معرفی کنه و کادوشون رو اعلام کنه. نوبت رسید به معرفی پدر و مادر عروس و این خانم از پدر عروس خواست که بیا...
فراموشکار - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:31
xa0 xa0همسرم باید ساعت هفت صبح شرکت باشه،ساعت ورود و خروجشون با دستگاه اسکن اثر انگشت ثبت میشه و حتی یک دقیقه تأخیر ثبت میشه. چند روز پیش ساعت هفت و پنج دقیقه صبح تلفن خونه زنگ خورد، تعجب کردم کیه این وقت صبح، دلشوره گرفتم چون حتما اتفاقی افتاده وگرنه کسی واسه احوالپرسی این وقت صبح تماس نمیگیره.رفتم...
روزانه نویسی - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:31
xa0 xa0در حالی این مطلب رو مینویسم که دورم پر از کارتن های اثاث بسته بندی شده هستش. xa0آپارتمانی رو پیش خرید کردیم که هنوز امتیازاتش وصل نیست ولی به احتمال زیاد این جمعه مجبوریم اثاث کشی کنیم چون خونه ای که الان هستیم دو ماه از سررسید سالش میگذره وصاحبخونه به یکی دیگه اجاره داده. بچه هام رو میبرم مش...
(بدون عنوان) - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:31
سلام به دوستان و خواننده های این وبلاگ. همچنان درگیر کارهای خونمون هستیم و حسابی مشغول،تا قبل از بازگشایی مدرسه ها بتونیم یک سر و سامونی به اوضاع به هم ریختمون بدیم. xa0اینترنت xa0زغالی موبایل رو هم که نگو. نوشته های همتون رو دنبال میکنم ولی امکان نظر گذاشتن با موبایل واسه بیشتر وبلاگها نیست. xa0در ...
سه باره سلام - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:31
[unable to retrieve full-text content]سلام دوستان. مثل اینکه پرشینبلاگ دوباره راه افتاد.  پرشینبلاگ یکبار دیگه هم دچار مشکل شد، ولی اینبار خیلی طول کشید مشکل برطرف بشه.
پر توقع - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 3:02
[unable to retrieve full-text content] یک شب که واسه ادامه فیلمبرداری از تالار راهی خونه عروس و داماد شدیم، سوار تاکسی شدیم. راننده تاکسی آقای جوونی بود. یک ساعتی سوار تاکسی بودیم و توی این فاصله آقای راننده از ماجرای شب عروسیش گفت.   من هم به نقل قول از ایشون میگم. آقای راننده گفت: ش
جشن تولد - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 3:02
[unable to retrieve full-text content] جشن تولد دختر کوچولوی چهار ساله بود که توی خونشون برگذار میشد. یک خونه کوچیک با کلی مهمون، اون هم نه مهمونهای کوچولو. همه مهمونها خانمهای بزرگسال بودند.در کل هفت یا هشت تا بچه بودند.   مادر دختر کوچولو یک پسر هشت ماهه هم داشت، که این بچه خیلی بیت
بی ذوق - تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 8:43
 مجلس عروسی بود و همه چی خیلی خوب پیش میرفت. خواهر آقا داماد اومد و گفت: من میخوام تنهایی بر.قصم، هیچکسی نیاد، شما هم فیلم نگیرید. گفتم: باشه ، فیلمبرداری نمیکنم. خانمه گفت: نه شما فیلم بگیرید ولی از من نگیرید. گفتم: آخه شما میخواهید تنهایی بر.قصید و میگید فیلم نگیر، من از چی فیلم بگیرم؟ خانمه
بهار ۹۶ - تاریخ: 1396/1/24 ساعت: 18:36
نرم نرمک میرسد اینک بهار....
رسم عجیب - تاریخ: 1396/1/24 ساعت: 18:36
مجلس عروسی بود، توی خونه برگزار میشد و در یک شهرستان که تازه از بخش تبدیل به شهرستان شده. اول آتلیه داشتیم و بعد به سمت شهرستان راه افتادیم که حدود بیست کیلومتر راه بود. وارد خونه پدر داماد شدیم. عروس و داماد مشغول رق.صیدن شدن، تا اینجا همه چی عادی بود که مادر داماد و سایر محارم داماد تصمیم گرفتن بی
گدای کور - تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 5:44
 چند روز پیش به خاطر یک حرکت ساده عضله پام به شدت گرفت، طوریکه ظرف چند ساعت قدرت حرکت دادن پام رو نداشتم اینقدر که درد شدیدی داشت. راهی درمانگاه شدم.  جلوی پله های در ورودی درمانگاه پیرمرد گدایی نشسته بود و گدایی میکرد. من که لنگ لنگان راه میرفتم متوجه شدم که از پله ها نمیتونم بالا برم و به سمت قسمت...
قربونی - تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 5:44
 همه با رسم قربونی کردن گوسفند جلوی پای عروس و داماد آشنا هستید. من یکی به خوب و بدش کار ندارم ولی هر وقت صحنه قربونی باشه میرم یکم دورتر، که جون دادن حیوون رو نبینم. وقتی توی مجلس هستیم که فیلمبردار آقا این صحنه ها رو میگیره. فیلمبردار آقا چنان از جلومیگیره که یکبار خون پاشید روی شلوارش، من که دلش ...
تعارض - تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 13:13
چند مورد عروس و داماد داشتیم که به نظر میومد با هم تفاوتهای اساسی دارند، ولی با همدیگه ازدواج کردند. آخر و عاقبت ازدواجشون چی میشه نمیدونم . به هر حال براشون آرزوی خوشبختی میکنم...۰۱ عروس ۳۵ ساله بود و ده سال از داماد بزرگتر بود.... ۰۲ عروس یک خانم مطلقه بود که فرزندی هفت ساله داشت و داماد پسری بود ...
نوار - تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 14:13
 کار فیلمبرداری تموم شده بود. از کنار یک خانمی از مهمونها رد میشدم که صدام زد و گفت یک سوالی ازتون داشتم، گفتم بفرمایید. گفت: یک فیلم عروسی هست تیکه تیکه شده یعنی وسط دعوایی این فیلم اینجوری شده، دو جا بردمش گفتن درست نمیشه، شما نمیتونید درستش کنید؟ فقط اندازه دو تا عکس هم از توش دربیاد کافیه، واسه ...
کم عقل - تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 14:13
 مراسم عقدی بود. به همراه عروس و داماد رفتیم باغ تا عکس بگیریم و بعد بریم آتلیه واسه بقیه عکسها. توی مسیر رفت و برگشت به باغ داماد مرتب به عروس میگفت حجابش (شنل) روی صورتش بکشه ، در حالیکه صورت عروس اصلا دیده نمیشد. به قیافه و رفتار داماد نمیخورد که خیلی مذهبی و خشک باشه، ولی تاکیدهای مکررش خیلی رو ...